در مرحله «گذر از درختان»
در نقاشی معاصر ایران، هنوز هم نسبت ما با «منظره» تعیین تکلیف نشده است؛ منظرهای که در سنت ایرانی، نه صرفا طبیعت، بلکه امتدادی از حافظه، اسطوره و زبان بوده است. در این میان، ساوالان جماعتی از معدود هنرمندانی است که این نسبت را نه در سطح بازنمایی، بلکه در سطح بحران بازتعریف میکند. در نقاشی معاصر ایران، هنوز هم نسبت ما با «منظره» تعیین‌ تکلیف نشده است؛ منظره‌ای که در سنت ایرانی، نه صرفا طبیعت، بلکه امتدادی از حافظه، اسطوره و زبان بوده است. در این میان، ساوالان جماعتی از معدود هنرمندانی است که این نسبت را نه در سطح بازنمایی، بلکه در سطح بحران بازتعریف می‌کند. آثار او منظره نیستند، بلکه وضعیت‌اند؛ وضعیت دیدن در زمانه‌ای که وضوح از دست رفته و جهان در مهی از تردید و تعلیق فرورفته است. جماعتی از دل نقاشیخط و سنت طراحی آکادمیک بیرون می‌آید، اما خیلی زود مسیر خود را از هر دو جدا می‌کند. آنچه در آثار او باقی می‌ماند، نه متن است و نه فیگور، بلکه چیزی میان این دو: بقایای حضور. از «روایت گمشده» تا «پس از انسان» و سپس «قره‌آغاج» و «ناطور باد»، او به‌تدریج انسان را از قاب حذف می‌کند و درخت را جایگزین آن می‌سازد؛ درختی که دیگر صرفا عنصر طبیعت نیست، بلکه حامل تاریخ، ایستادگی و حافظه‌ای است که به‌سختی خوانده می‌شود. در نقاشی‌های او، مه نه یک کیفیت بصری، بلکه یک موضع است. مخاطب نمی‌تواند به‌سرعت ببیند، تشخیص دهد یا روایت بسازد. او ناچار است مکث کند، درنگ کند و در فاصله‌ای میان دیدن و ندانستن باقی بماند. این همان جایی است که نقاشی جماعتی از منظره‌نگاری فاصله می‌گیرد و به تأملی درباره «امکان دیدن» تبدیل می‌شود. در گفت‌وگوی پیش‌رو، تلاش کرده‌ام از خلال آثار و سیر تحولی این هنرمند، به پرسش‌هایی بنیادین‌تر برسیم: نسبت او با سنت چیست؟ چرا انسان از آثارش حذف می‌شود؟ درخت برای او چه معنایی دارد؟ و مهم‌تر از همه، آیا این مه، پوشاندن جهان است یا تنها راه دیدن آن؟



